ابتدایی که بودم عاشق راهپیمایی بودم . دوست داشتم سرکلاس نباشم و برم راهپیمایی تفریح . بعد از اون بچه های بودم که نمیشد کنترلم کنن و خوشحال بودم از اینکه دارم تو خیابون نعره میزنم . راهنمایی که رفتم دیگه زیاد مایل نبودم برم ولی معلم پرورشی مون میگفت بهمون نمره نمیده و منم انظباط درست و حسابی نداشتم و همیشه خدا هم درگیر بودم با پرورشی و کارهای مدرسه . دبیرستان که رفتم بازم به اجبار نمره تو راهپیمایی شرکت میکردم . بعد شرکت هم میکردم صدام در نمیامد . اصلا خجالت میکشیدم از این چیزها . تو دانشگاه هم فقط یه بار رفتم راهپیمایی اونم چون استاد درس انقلاب گفت دو نمره داره برامون . بعدش دیگه یه مینی بوس می امد و خواهران و برادران محترم بسیجی با پلاکارد و پیشونی بند میرفتن . کلا یه چند ساعتی دفتر بسیج دانشگاه تعطیل بود .

خلاصه که از این به بعدش هم اگر کارمند جای باشم و بهم بگن باید بیای راهپیمایی میرم . ولی با خجالت . وقتی دستم زیر سنگ کسی باشه میرم چون ذاتا ادم صلح طلبی هستم و می ترسم از اینکه توبیخ بشم . دیگه حداقل ترسو های مثل من ! معنای راهپیمایی در سکوت و راهپیمایی در مسیر باتوم و گاز اشک اور رو میدونن . دیگه حداقل میفهمم اینکه بهم نمره بدن چه معنایی داره یا اینکه خودم برم به استقبال حتی مرگ .

یعنی میخوام بگم ما از فضا نیومدیم و فرت شده همین مملکت گل و بلبلیم و اشنا به سیستم راهپیمایی . ببین من یه زمانی برا دو نمره میرفتم . حالا فک کن موقعیت کاریم بخواد تهدید بشه !!

پ .ن : البته من به اعتقاد قلبی همه کسانی که با میل باطنی رفتن به این راهپیمایی احترام میگذارم . اگر براشون مهمه البته .

پ.ن : البته منم چند باری با میل باطنی تو راهپیمایی شرکت کردم و مزه اش رو هم چشیده ام . عکس کبودی مزه اش رو هنو داره (((:

شرشره

۹ دی ۱۳۸۸

قبلا گفتم که من ادم حساسی هستم و تا حدی هم ترسو و قابلیت تصویر سازی ام هم عالیه . از وقتی که تنها زندگی میکنم سعی میکنم به هیچ چیز وحشت ناکی فکر نکنم و از هر چیزی که من رو بترسونه فراری هستم . همینطوری اش چند شب پیش یه مرتبه از خواب بیدار شدم دیدم یه پیرمرد بالا سرم وایستاده . چشمام رو بستم و دوباره باز کردم رفته بود ولی انقدر تصویر واضح بود که تا مرز سکته رفتم و برگشتم . خلاصه اصلا و ابدا دوست ندارم نصفه شب از خواب بیدار بشم . شاید در اصل چیزی نباشه ولی من مرض دارم و انقدر شاخ و برگش میدم تا رسما به مرحله احضار روح میرسم … به هر حال این ها رو گفتم که بگم . خونه مادر بزرگ که بودیم . زیبا ( خواهر شیری من ) کنارم نشسته بود . غذا هم قیمه بود و من دوست داشتم گشنه هم بودم و داشتم با اشتها می خوردم که زیبا که رژیم داره زودی دو سه لقمه خورد و گفت گیلاسی چند روز پیش یه فیلم دیدیم توش یه مرده روانی یه دوست دختر و پسر رو گرفته بود و شکنجه اشون میکرد بعد اینها رو تو یه زیر زمین گذاشته بود که هم رو نبینن ولی صدا هم رو بشنون . بعد دیگه اخرهای فیلم به پسره گفت اگه میخوای دوست دختره رو نجات بدی یه شرط داره باید با هر یه متری که به دختره نزدیک میشی یه پیچ از روده ات باز بشه و پسره هم به خاطر عشقش قبول کرد و مرده روانیه با قیچی ماتحت پسره رو برید و پسره از یه قدمی که به سمت دختره میرفت یه پیچ از روده اش باز میشد … بعد همچین چشاش برق میزد این رو تعریف میکرد که من مونده بودم تو روح لطیف این خواهر ناتنی . بعد من قاشق تا نزدیکی دهنم امده بود و دهنم باز مونده بود و چشمام به دهن زیبا بود که داشت با اب و تاب تعریف میکرد این فیلم رو و هر چی اون میگفت تصور میکردم و یه حال خوشی داشتم در حد بالا اوردن و دوباره قورت دادن بالا اورده ها …

بعد با چشمای پر اشک به قیمه خوشمزه نیگا میکردم و عمرا اگه میتونستم دیگه لب بزنم . بعد دیدم زیبا ساکت شده و داره در و دیوار رو نیگا میکنه گفتم خوب ؟ گفت چی؟گفتم پسره دختره رو نجات داد ؟ گفت نه بابا ! رفت دید دختره رو به طرز فجیعی کشته و البته گفت چطوری  ولی خوب دیگه نمیشه شرح داد چیکار کرده بود دختره بدبخت رو … خلاصه که دیگه بعد از این همه سختی وقتی هپی اندینگ هم نداشت و همه مرده بودن دلم میخواست با مشت بزنم تو دهن زیبا … بهش گفتم کثافت الان وقت گفتن این قضیه بود ؟ گفت تازه ما از وقتی این رو دیدیم به صحنه باز شدن روده های پسره میگیم شرشره ( sher shere  ) و هر چند دقیقه یه بار میگفت شرشره و تمام اون چیزها می امد تو روح من ! اونم سه بعدی !!

بعد شما فک کن من چند بار امده باشم غذا بخورم جلو چشمم شرشره درست نشده باشه خوبه ! مغز من هم گیر ول نمیکنه دیگه . هر چی فیلم ترسناک به صورت اتفاقی دیدم صحنه های چندشش تو روحمه هنوز و اصلا هم دچار زوال نمیشه !!

خوب چی شد من یاد این قضیه افتادم و براتون تعریف کردم ؟ امدم جی میلم رو چک کنم می بینم تو تایتل یه ایمیل نوشته به به بهههههههه مثبت مثبت مثبت ۱۸ و اگر دلش رو نداری نیگا نکن . بعد الان مرضش افتاده به جونم که ببینم این چیه ؟ و کلی خودم رو گول مالیدم که بیخیال گیلی جان بگذار شرشره یادت بره بعد بیا سراغ یه چی دیگه … یعنی هزار بار گفتم من ترسو هستم … اما دوستان به روح اعتقاد دارن و کاریشون هم نمیشه کرد !!! نمی فهمن هم من مرض دارم و وقتی کمجکاو میشم باید سردر بیارم و باقی ماجرا …

پ.ن : ببین این دکتر امین چه کارها که با این سایت من نکرده ((: تکنولوژی رو داری ؟

………………………………………………………….

بعد نوشت : با توضیح دوستان اون ایمیل رو باز کردم . خوب وحشتناکه دیگه ! این ها چیه اخه :|

ترسناکه دیگه . با نیزه زدن تو قلب کاکائوها شرشره اشون کردن  تازه میخوان بخورنشون . از این بهشتناکتر هم مگه هست :| . به خودت بخند اصلانشم

وقتی حالم بد میشه ، دلم میخواد هیچ کاری نکنم . فقط دراز بکشم و به یه جا زل بزنم . کاری که تقریبا دیروز انجام دادم و امروز هم تا ساعت ۶ اوضاع همین بود . تا به حال امتحان نکردم اما فک کنم بتونم سالها تو این حالت بمونم . حالا شاید یه بار امتحان کردم . به هر حال ساعت شش حس کردم دارم زخم بستر میگیرم و اولین دور گریه هم رد شده بود و من بعد از هر گریه ای چند دقیقه ای به صورت طبیعی درد و غم هام یادم میره . تو این فرصت کوتاه بلند شدم و به سختی اراده کردم که خونه رو تمیز کنم حداقل . چون حس مرگ داشتم ولی حس درس نه . لازم نیس زیاد خونه رو براتون توصیف کنم . فقط اعتقاد قلبی پیدا کردم که من نفرین شده هستم و اگر یه بار کل خونه بدون هیچ بهم ریختگی تمیز باشه احتمالا طلسمم پاره میشه و من از نفرین در میام برا همین زمین و زمان و کائنات دست به دست هم دادن تا خونه من تمیز نباشه هیچ وقت . از این رو بود که وقتی تنها اتاق خونه رو جمع و جور کردم تا جارو برقی بکشم دیدم اصلا جارو مکش نداره و دیدم کیسه اش پر پره . کیسه رو در اوردم و امدم با بدبختی یه ذره یه ذره اشغال هاش رو کشیدم بیرون و مومو هم هی کله اش رو کرد تو سطل اشغال و هی عطسه کرد و من هی کیسه رو کشیدم کنار و مومو رو بردم عقب که  اخر دیدم تو این درگیری ها کیسه جاروبرقی پاره شد . متحیر موندم که چرا آیا ؟! بعد زنگ زدم به مامان که برا چی جنس قلابی میندازی به ادم و چرا کیسه ات پاره بود و اینها که مامان گفت خوب یکی دیگه بگذار . گفتم چی چی رو یکی دیگه بگذار مگه کشکه که مامان گفت خوب اون کیسه ها یه بار مصرفه و باید همونطوری مینداختی دور برا چی اشغال هاش رو خالی کردی ! و هر هر خندید ! حالا هی بیا بگو من نه سال جاروبرقی ام کیسه اش یه بار مصرف نبود و بازش میکردی اشغال ها رو میریختی بیرون و باز میگذاشتی سر جاش . البته دروغ چرا دیدم این تهش باز نیس ها ولی گفتم شاید علم پیشرفت کرده !! ادم چه میدونه به هر حال دو روز خواب بودم شاید تو همین دو روز خیلی علم پیشرفت کرده باشه  !

به هر حال اخرش مجبور شدم برم خونه مامان اینها تا کیسه جارو برقی بگیرم و اونجا برادری رو دیدم و اونم با من امد خونه ام و گفت صبر کن من برم کبریت بخرم خونه ام کبریت ندارم و وقتی داشت میرفت بیرون گفت ببین سوییچ رو میگذارم رو ماشین ماشین رو ندزدی ها ! خلاصه بچه رفته بود یه کبریت برا خودش خریده بود بیست تومن برا من خرید کرده بود . بهش میگم نخر دارم چاق میشم میگه بخور چاق بشی . کسی که درس میخونه باید خوب بخوره ! من فقط ارزو دارم محبت های این پسر و مامان رو یه جوری جبران کنم یعنی .

برادری که امد رفت . بلند شدم کیسه جارو برقی رو انداختم و یواش بواش مشغول تمیز کردن خونه شدم . بعد دلم هم گرفته بود و همینطوری اشکهام میامد . جارو میکشیدم گریه میکردم . گردگیری میکردم گریه میکردم . تی میکشیدم گریه میکردم . یه موقع های هم بلند بلند با خدا حرف میزدم و باز گریه میکردم . یه جا از فشار ناراحتی یه سیگار مور روشن کردم و چهار زانو نشستم رو سرامیک ها و سیگار کشیدم و هق هق گریه کردم و یه بارم یه قطره اشکم ریخت رو سر سیگار و خاموشش کرد . فک کن این احتمال یک صد میلیون  به یک ممکن بود رخ بده و همون هم شد . بعد خنده ام هم گرفت که هر چی احتمال صد میلیون به بالاس برا من می افته و حسرت یه زندگی معمولی به دلم مونده . یعنی یه جایش دیگه بریده بودم و سیگار تو یه دستم تو اون یکی دستم دستمال کاغذی و ناخن گیر و  بالا حرارت گریه و فشار ناشی از اون و پایین سرمای سرامیک . بعد سرم رو بلند میکردم و به خدا میگفتم اخه مگه فرق من با فلانی و فلانی و فلانی چیه که از اول زندگی معمولی داشتن و حالا هم دردشون درد به موقع مشق ننوشتن بچشونه ؟ بعد برا اینکه خودم رو دلداری بدم میگفتم اره خوب بدتر از من هم هست . میدونم خودم . بعد باز برا خدا خط و نشون میکشیدم و یه دقیقه بعد باز اب دماغم رو میگرفتم و یه پک به سیگار میزدم و باز هق هق میکردم . همه خاکستر ها رو هم ریختم رو همون سرامیک . بعد سیگار رو با لبم میگرفتم و دو سه تا از ناخن هام رو میگرفتم و باز همین سیرکل بالا بود و … حالا فک کن تو این هاگیر واگیر یهو ام پی تری محسن نامجوت هم برسه به اهنگ گلنار . دیگه رسما عر میزدم یعنی !

دیگه کف اشپزخونه رو شستم و خشک کردم از شدت گریه حالت تهوع گرفته بودم . اما خوشحال هم بودم که خونه تمیز شده . برا فردام غذا برداشتم و تی بگ و یکمی میوه و کتابهام رو جمع کردم تا برم برا درس خوندن . غم که همیشه با من هست حداقل بگذار زندگی ام رو بکنم .

بعد از نوشتن این پست هم میخوام برم عصر یخی ۳ رو باز ببینم . تا حالا ده بار دیدم ولی دوسش دارم .

پ.ن : دلگیرم . از خدا از ادمهاش . از شانسم .

پ.ن : من تو غم خیلی زیاد و شادی خیلی زیاد سیگار میکشم . اخرین باری که سیگار کشیدم دو ماه  پیش بود . یعنی سیگاری نیستم اما سیگار رو دوست دارم .

پ.ن : دلم خواست این پست رو همینطوری بنویسم که نوشتم .

حاجت روا شدم

۸ دی ۱۳۸۸

تا قبل از اینکه بابت حلیم نذری خونه مادر بزرگ سه روز درس رو کنار بگذارم ؛ مثبت ، منفی یه ساعت روزی ده ساعت میخوندم . این سه روز که کلا نتونستم و دیروز رو هم کلا فقط دراز کشیدم و امروز رو هم ایضا . انقدر بی حال و حوصله هستم که حوصله ام نمیگیره برا خودم چای درست کنم . جالب اینجاس هر کاری هم که میکردم با وجود این همه مشکلات فقط میخواستم کنکور فوق لیسانس قبول بشم … حس انگل بودن بهم دست داده باز .

عاشورا

۷ دی ۱۳۸۸

من سه روزی تهران نبودم و دیروز بعد از ظهر برگشتم . مراسم حیلم هر ساله مادر بزرگ بود و درگیر اون بودیم . دیروز بعد از ظهر وقتی بر میگشتیم خونه تا نواب خبری نبود اما بعدش پلیس ویژه ایستاده بود و راه به راه برادران زحمت کش بسیجی . یه جای هم داشتن غذای نذری میخوردن . با باتوم های که تو دستشون بود . چند تا سطل اشغال اتیش زده بودند و کاملا معلوم بود که این صحنه برای بعد از درگیری هست .

اس ام اس ها کار نمیکنه و من اصلا نمیتونم وارد جی میلم بشم . سرعت هم اذیتم میکنه … امروز با خوندن این متن فهمیدم که چه خبر بوده .

مثل اینکه ۵ نفر کشته شدن و خواهر زاده اقای موسوی هم همینطور .

نوشته‌های بعدی »

تماس با گیلاس خانومی

خوراک گیلاسی!

    فید

توصیه گیلاسی

يه گودر ديگه گيلي

تقویم

دسامبر 2009
ش ی د س چ پ ج
« Nov   Jan »
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

دیدگاه‌های تازه

آمار