معجزه
۲۳ بهمن ۱۳۸۸
گفته بودم به معجزه اعتقاد دارم ؟ دیشب به چشم خودم معجزه را دیدمش ! به این قبله ! دو تا دیازپام ۵ خوردم و ساعت ۱ خوابم برد . بعد هم سر ساعت ۶ صب مغزم بیدار باش زد و الان هم که در خدمت شما هستم ته مانده یک کتاب را هم خوردم و الان با فراغ نسبتا بال امدم بنویسم و بعدش برم بربری پیدا کنم . فقط وایستاده ام که این گونجیشک ها بزنند بیرون و بخوانند تا من لباس بپوشم و برم یک دوری در پارک بچرخم و هوای بخورم و بعد هم در پی بربری بدوم شاید بعد از چند ماه پیدایش کردم . اگر هم پیدا نکردم مجبورم نون فانتزی بخرم به هر حال باید نونی بخرم . اخر ته مانده نونهایم دیشب تمام شد و دیگر هیچ نونی نیست … امروز می خواهم یکمی پیاده روی کنم ، خوب بخوانم و خوش بگذرونم و شب اگر خدا یاری کند بدون قرص بخوابم .
از آن بهتر هم این هست که دیشب ساعت ۱۲ برادری امد اینجا و برایم یک رادیو اورد . حالا رادیو هم دارم و می توانم صبح جمعه با شما را گوش کنم . اگر عزا داری نباشد البته ! هست ؟ به هر حال میگذارم روی موج رادیو پیام و برای خودم اشپزی میکنم . یا صدایش را کم میکنم و درس می خوانم … خوب است دیگر ! از این دنیا چه می خوام جز این ارامش بیدار شدن صبح و یک روز خوب داشتن . گور پدر مشکلات … بعدا می توانم بهشان برسم الان به خودم برسم !
