مجله سرنخ
۹ بهمن ۱۳۸۸
بد وضعیتی گیر کرده ام ! دیگر هیچ چیز جدیدی نیست که بخوانم ! وقتی چیز جدیدی برای دانستن نیست و باید هی دانسته های قبلی را نوشخوار بکنی هیچ حس خوبی بهت دست نمیدهد از خواندن . مثل رمانی که تهش را خوانده باشی و بدانی چه میشود دیگر حالا دیتیلش چه اهمیتی دارد . مهم این است که اکبر به فرخنده میرسد دیگر ! مثل همین های که من می خوانم دیگر با این فرق که اسم اکبر شده است مزلو و اسم فرخنده شده است خودشکوفایی یا بی رهنمود یا انسان گرایی . همچین چیزی دیگر …
بعد چون شوق خواندن نیست ، یعنی چیزی نیست که شوق خواندنش را داشته باشی میشود مثل دیشب من که یک مجله پیدا کرده بودم و فقط جهت وقت گذراندن حتی اس ام اس های رسیده به مجله را هم می خواندم . باور کنید کلی وقت گذاشتم تا معمای تصویری را حل کنم و یک جوری به عکس های مجله نیگا می کردم مثل ان زمان های که۵ سالم بود و سر ظهر که بقیه خواب بودن کتاب هایم رو می اوردم و برای n امین بار تصاویرش را نگاه می کردم و تمام تلاشم را میکردم که هیچ نکته ای را جا نگذارم و مثلا زمانی که متوجه میشدم پیژامه یکی از افراد محله حسنی نگو بلا بگو اینها چهار تا خط مشکی دارد به جای سه تا ،حس خیلی خوبی از مفید بودن بهم دست میداد !
راستش خیلی وقت است که دیگر احساس تنهای نمیکنم و از تنها بودن هم ناراحت نیستم . اما خوب یه وقتهای میشود مثل دیشب که دلم میخواست کنارم کسی خوابیده بود که نصفه شبی میشد بیدارش کرد و باهاش حرف زدن . حتی میرفتیم با هم یه فیلم میدیدیم و یا اصلا هیچ کدام فقط میرفتم توی بغلش و می خوابیدم و احساس می کردم کسی کنارم هست . راستش خیلی ادم باید تخیل قوی داشته باشد که بتواند اغوش یک مرد را با مجله سرنخ تاق بزند . خوب هم جواب گرفتم ها . ساعت یک برش داشتم و حدود شش و نیم صبح خوابم برد . دو بار مجله را جویده بودم تا ان موقع !خدا رو شکر که همه چیز در من زود جواب میدهد !!
امروز هم کاسب نبودیم و فقط الکی از صبحی داریم ورزش میکنیم ( مراجعه شود به ورزش مورد علاقه من در پست پایین ) خلاصه تصمیم دارم یه نامه بنویسم بفرستم شهرداری ببینم جا دارد ۵ شنبه جمعه ها را از تاریخ حذف کنند ؟ من می ترسم در یکی از این دو روز اخر دق کنم از بی برنامگی و کلافگی و حسرت و اینها !!!
