هاراگیری عشقی
۲۱ دی ۱۳۸۸
نشسته ام و زل زده ام به دیوار رو برو و دستم را زده ام زیر چانه ام و دارم تعجب میکنم همیجوری !
یک بنده خدای مدتی بود که هر روز ایمیل میزدند که نمیدانم میشود به این مرد اطمینان کرد یا نه . تو بیا برای من یک کاری بکن تا من بفهمم چقدر مرا دوست دارد ! بعد من هی سکوت کردم هی دست کشیدم به گوشهایم و هی چک کردم که دم یا سم ندارم !! که دیدم خیر گویا الاغ بودن من علنی نیست و چشم بصیرت می خواهد که بعضی دوستان دارند ! حالا امروز ایمیلی دریافت کرده ام که ایشان رابطه اشان را با بنده خدای دیگری قطع کرده اند و قصد خودکشی دارند !
در این دنیا همین را تجربه نکرده ام که چون واسطه خیر بین دو جوان نشده ام خونشان بیفتد گردن من !!! اما دختر جان هیچ مردی ارزش این را ندارد که تو بخاطرش خودکشی بکنی . راستش من اگر روزی قصد خودکشی داشته باشم به کسی نمیگویم . من تجربه اش را دارم و میدانم این حس در دختران گذراس و فقط دوست دارند بهشان توجه بشود و فکر میکنند اخر دنیا شده است و همه چیز را از دست داده اند . ببین روزی به این نتیجه میرسی که زندگی هیچ گهی نیست و تو مجبوری سپری اش کنی پس ول کن این عشق و عاشقی ها را خودت را بالا بکش تا روزی خودت به جای برسی که انتخاب کنی نه اینکه منتظر باشی کسی انتخابت کند .
می فهمم چه میگویی . اما اگر چاره هر دردی خودکشی بود من خودم الان در این مقطع باید پی اچ دی می گرفتم .
عزیز دل ! حداقل ببین از کی چه می خواهی ! والا الان من اینجایم گیر کرده آیا تو خیلی بچه هستی یا به نظرت من خیلی اوسکول می ایم !!!!
ژن اضافی
۲۱ دی ۱۳۸۸
یه جورایی خوشحالم و احساس سبکی میکنم . نمی دونم چه حکمتیه که هر چقدر بیشتر ناراحت میشم زودتر یاد میگیرم خودم رو جمع و جور کنم . حتی به خودم امید میدم و میل به زندگی پیدا میکنم . بدون خوردن قرص یا کاری خارج از برنامه های عادی زندگی . مشکلات من به قوه خودش باقیه . هیچ چیزی نسبت به ۱۱ ماه پیش تغییر نکرده . حتی بیشتر هم شده اما من هر بار که چیزی باعث ازارم میشه تا یه مدت کوتاهی بهش فکر میکنم . بعد سریع بی خیالش میشم .
وقتی اتفاق خوبی می افته انرژی میگیرم و یه سری برنامه میریزم . توقع داشتم اگر اون اتفاق خوب بره وتمام بشه من هم باز فرو بریزم اما می بینم نه انگیزه هام تغییری نکرده . شاید حتی قوی تر هم شده .
بعد می مونم تو این که اصلا بودن اون اتفاق خوب بوده یا نبودنش ! بعد به این نتیجه میرسم که مهم نیست که اتفاق خوبی بیفته یا نیفته . مهم اینه که من وقتی تصمیمی میگیرم سرش می ایستم چه تو خوشی چه تو ناخوشی .
نمی دونم ! شاید یکی از دلایلی که اتفاق های بد زیاد برام می افته اینه که زود بلند میشم و دوباره به زندگی بر میگردم . نیگا نکنید میام اینجا نک و ناله میکنم . یا اگر کسی باهام حرف بزنه شاکی ام . در کل دارم مث یه ادم عادی و با انگیزه زندگی میکنم . یعنی انقدر انگیزه هست که صب با سختی بیدار بشم و میوه و چای و فلان و فلان بردارم و برم بیرون برا درس ، خوب ؟ بعدش دیگه مثلا شب که بر میگردم قصه غصه هام یادم میاد و بی تابی میکنم . اونم تا یه زمان کوتاهی بعد باز چای و سریال و حتی یه سرگرمی کوچیک هم جور میکنم .
نمیدونم ! شاید یه بار که باز یه چیزی شد که دلم گرفت و یا بابتش خیلی اذیت شدم بایستی خودم رو بزنم به مردن یه چند وقتی . شاید خدا متوجه بشه که من انقدر ها که فکر میکنه پررو نیستم (((: شایدم خدا از همون اول خلقت یه ژن اضافی تو وجود امثال من گذاشته ! شما فرض کن ژن پررویی ! ژن تو روت کم نمیشه ! ژن عمرا ! نمیدونم یه همیچین چیزی و با همین ژنه اس که داره اینطوری دهن ما رو سرویس میکنه . میگه ئع ؟ اینه ؟ این ژن داره میشه هر کاری دلم خواس باش بکنم !!!
