خواب تراپی
۱۳ دی ۱۳۸۸
حرفهای زیادی برای زدن داشتم . حتی میخواستم همون یه ذره اینده نگری رو هم کنار بگذارم و یه سری حرفهای سیاسی که رو دلم مونده رو بزنم . اما از دیشب هنگم و با خودم درگیرم و حال خوبی ندارم . از آن وقتهای ام هست که حاضرم خیلی چیزها را بدهم و فقط یک آغوش امن داشته باشم .
صبحی که داشتم کامنتها را تایید می کردم . چشمم خورد به کامنت اقای سهیل ( عقاید یک دلقک ) و وقتی رفتم و متنش را خواندم . گریه ام گرفت . کسانی که بچه دارند و کسانی که تنها نیستند هیچ وقت احساس امثال ما را که تمام عشقمان می شود یک گربه درک نمی کنند . این که ممکن هست این گربه اندازه همان بچه عزیز باشد و فکر به نبودش تن آدم را بلرزاند . این که چقدر محبت کرده ایم و ازشان محبت دیده ایم . حالا حال قندون آقای سهیل خوب نیست و در بیمارستان بستری شده است . من که بچه ندارم ولی فکرش را میکنم که ممکن از همین اتفاق برای مومو بیفتد قلبم میگیرد . من و امثال من میفهمیم که صاحب گربه چه غمی دارد . فقط از خدا میخواهم قندون سالم برگرده خونه و دوباره برای صاحبش خرخر بکنه و مثل مومو روی پای صاحبش بنشینه و تایپ کردنش رو با دقت نگاه کنه .
از عاشورا تا پری روز من دچار یه حمله افسردگی بودم و نمیفهمم این چه روشی است که پیدا کرده ام اما در اینجور مواقع فقط میخوابم . اصلا خوابم هم می گیرد و گاهی ۱۶ – ۱۷ ساعت می خوابم . دیروز خوب بودم اما دیشب استرس زیادی بهم وارد شد و باز همانطور حس خواب بهترین چیز است و روبرو شدن با دنیای واقعیت جالب نیست به سراغم امده . البته تداخلش با بحران جسمی هم بی سبب نیست و حالا میفهمم چرا دیشب گریه میکردم . اصولا من همیشه یه روز قبلش در حال گریه هستم وای به اینکه بهانه هم داشته باشم .
چه میشد یکی از همین زمانهای که میخوابم دیگه بلند نشم ؟ برای خدا هم بهتر بود .
