بی شرفا نمیگن من چطوری می تونم ۲۵ درصد از ۱۵ تا کتاب رو یک شبه بخونم !!!! فقط نوشتن عنوان مطالبش ۱۵ دقیقه وقتم رو گرفت !!!

جمعه صب ازمون دوم از ۹ ازمونی که توش شرکت کردم رو دارم  اولی رو اصلا تاریخش رو یادم رفت ( نه بابا چه زحمتی !! ) و دومی هم وضعش اینه !!! با خودم قسم خوردم  اگه حتی یکیش رو کمتر از بیست بشم از دست خودم خیلی ناراحت بشم :| حتی شاید چند دقیقه تو روی خودم نگاه نکنم !!! ( ایکون اخ من همیشه مخالف خشونت بودم !! اما چه کنم که در راه کسب علم و دانش خشونت هم لازمه  )

جون گیلاس پیش خودتون بمونه ! سالنامه ای که توش جزوه های این کلاس های کنکور رو می نوشتم گم کردم ! یعنی لامصب خودش گم شد !!! ( ایکون خر عر زدن )

نمی دونم چرا همش اضطراب دارم با این فشاری که دارم به خودم وارد میکنم یه ضرب دکترا قبول بشم !!! اونوقت برام حرف در میارن میدونی که !!!!

پ . ن : ایکون سوت زنان و قدم زنان از کنار دکتر ایلیا (  الان مگه خانوم من هنوز دکتر نشدم ) رد شدن و برنامه ریزی ایشون رو پشت سر قائم کردم  و اینها …

پ.ن : اگر برا ازمون سوم همین وضع رو داشته باشم . به جان خودم خیلی خر بیشعوری هستم . خیلی هااااااااا ( هوووووووووو ! تو چشمای من نیگا کن ! گفتم اگر !!! هنوز که نشده که داری کله ات رو به نشون تایید تکون میدی :| )

عنوان لینک

۲۹ مهر ۱۳۸۸

دیده بودم که جاهای لینکم کردن با عنوان نمک وبلاگستان , خوشمزه ترین دختر وبلاگستان , … گیلی خانومی , گیلاسی عزیزم  , گیلاسی ! گیلاس و گیلی  این چیزها … اما اولین بار بود که دیدم با این عنوان لینک شدم و اعتراف میکنم خوشم امد از این همه خلاقیت !!!

QXFWCA2SY56DCAM2ZYZLCA2N8FR4CARP0TU4CAX9C54NCA7KYO6ACARBAPCQCAC6MQW7CA58NU0ICAY8R661CA0JSDUNCAESTG1RCAC0X32UCAOQMGPPCAG1F1NACAV51DVKCAQ6NP2ZCAC7T48LCAZ8E18H

احمد خاتمی!!!

اگر موس رو هم روش نگه دارید میاد : از نظر اخلاقی, دقیقا مثل احمد خاتمی, اعصاب معصاب نداره! از نظر قیافه هم تقریبن هر دو در یک مایه هستن !!! البته بعضی ها می گویند : احمد خاتمی خوشگلتره !

شبگیر جان! بزرگوار ! پدرم ! شما به روح اعتقاد داری ؟ (((((:

پ.ن : زین پس به جای واژه غریب و نامانوس و غرب زده شبگیر بگویید فاطمه رجبی !!! اخه اونم چشمش دنبال خاتمیه… میدونی که ! همش عشق این رو داره به خاتمی نامه بنویسه و اینها (((:

BO3ACA2H76R9CAXY2AWGCAASQM28CADMEWIFCA1E0QM6CA9V15G7CAF3IXMICANB5L2QCAHKVOXWCANOU7XDCAYBVWYOCAUZA745CAEWHGS7CA4L12PECAQ76LVHCA95H4TCCAPAVHBLCAHOTMQ4CAM0VDZE

پ.ن: حالا من از این خوشم امد ! نیاید اسمم رو تغییر بدید تیمور لنگ وبلاگستان ! زن افسرده وبلاگستان ! خربزه وبلاگستان  … راستی جدا شما اگر بخواید همچین کاری بکنید چی می نویسید ؟ ( تست سنجش خلاقیته (((( : )

گویا امروز روز دختره !

اما عرضم به حضور منور و انور دوستان که چند وقت پیش یکی از این پیرزن های فامیل , همین های که از دوران حضرت نوح باقی موندن و تو کشتی نشستن و دو دستی دکل رو گرفتن واصلا هم قصد پیاده شدن ندارن و اینها …  به خانوم والده فرموده بودند که به دخترت بگو هیچ غمش نباشه !

ایشون نقل کردند که گویا این داستان یوسف و زولیخا بو دار تر از این حرفها بوده و گویا عزیز مصر هم مثل عزیز سابق ما !!!! بوده و تا زمانی که خدا به یوسف امر میکنه که برو بگیرش زولیخا دختر مونده بوده ! به هر حال ما چه میدونیم !!! ما که ندیدیم که بخوایم مستند حرف بزنیم ولی از اونجای که خدا میاد و به زولیخا حال میده و دوباره جوونش میکنه هیچ بعید نیس که قبلا دهنش رو صاف کرده باشه و جزو اون دختران شوهر دار بوده باشه بنده خدا !!! عزیز من شما که احیانا فک نمیکنی این قضیه منحصر به من باشه فقط ! من حتی شنیدم اون قدیم ندیما اگر چنین وضعیتی هم بوده دختر بدبخت صداش در نمی امده تا زمانی که شوهره می مرده و پیرزن می رفته تو سن هشتاد و سه سالگی مثلا به برادرش میگفته من هنو دخترم !!!

به هر حال همین خانوم مسن فک و فامیل ما فرمودند که بگو خدا نگهش داشته برا یوسف خودش ! گفت بالاخره یوسف تو هم میاد سراغت و همش اراده خدا بوده و اینها … !!

حالا !!! چه مرضی دارم بیام نه بیارم تو حرف پیرزن ! اصلا زشته ! قبحه ! بی ادبیه !!!

فقط خواستم بگم که درسته من دخترم ولی چون دختر بودنم به دختر بودن زولیخا بیشتر شبیه صبرکنید روز تولد زولیخا بهم تبریک بگید !! این حضرت معصومه برا مدل منی اش نیس (((: ولی منم از جانب خودم این روز رو بهتون تبریک میگم ! خرج که نداره ! مبارکتومون باشه (((:

پ.ن : این ماجرا همین قدر مستندات تاریخی داره که فامیل ما گفته و بس !!

———————————————–

بعد افزوده شد :

جناب آقای کریستوف پلایتگین؛
ریاست محترم بازرگانی بنگاه رسانه‌ای رویترز؛
با سلام!
شنیدن خبر اهدای جایزه محمد امین به وبلاگ نویسان ایرانی، به خاطر «تعهد، شجاعت و فداکاری آن‌ها تحت شرایط جان‌فرسا و فشارهای فوق‌العاده در حین پوشش دادن اخبار انتخابات ریاست‌جمهوری» به اندازه‌ی تلخیِ اهدای این جایزه به سرکار خانم دلبر توکلی، به عنوان نماینده وبلاگ نویسان، مسرّت بخش بود!
شکی نیست بلاگ نویسانی که در طول دوره سانسور شدید رسانه‌ها، زندگی‌شان را برای خبررسانی از وضعیت ملتهب ایران، قمار می‌کردند، شایسته دریافت این جایزه هستند، اما باید از خود پرسید که آیا بلاگ‌نویسی که حتی در این دوره، وبلاگش با موضوعات دیگر هم به روز نشده، می‌تواند شایسته نمایندگی از این قشر، جهت دریافت نشان شجاعت باشد؟!
مگر نبودند بلاگ‌نویسانی همچون سمیه توحیدلو، وحید آنلاین، حنیف مزروعی، مهدی محسنی و… که در این راه دربند شده اند و در به در گردیده‌اند؟! آیا اهدای این جایزه، به نویسنده وبلاگ “خانه دلبر” – که به صراحت می‌توان گفت اکثریت قاطع بلاگ‌نویسان و بلاگ‌خوانان فارسی، وی را تا این زمان نمی‌شناختند! – نوعی کم ارزش جلوه دادن تلاش این عزیزان نیست؟! آیا بهتر نبود، که اصلاً این جایزه به شخص خاصی اهدا نمی‌شد تا اینکه به دم دست‌ترین فرد تعلق گیرد؟!
انتظار جامعه بلاگ نویسان ایرانی، از رویترز بیش از این‌ها بود! حداقلش اینکه وبلاگِ شخصی را که به عنوان نماینده بلاگستان، معرفی کرده‌اید از نظر می‌گذراندید!
حقیر و بسیاری دیگر از بلاگ‌نویسان ایرانی، خواستار شنیدن عذرخواهی رسمی رویترز به دلیلِ خبط پیش آمده هستیم.


خاطره ای که سوخت

۲۶ مهر ۱۳۸۸

خوب من اصولا سالی یه بار میرم دستشویی ! اما اون یه بار دقیقا در شرایطی مثل امروز هست که دستشویی دفتر خراب شده و زنگ زدن بیان تعمیر کنن و من چشمام جای رونمی بینه دیگه !! تا ساعت دو خودم رو نگه میدارم اما دیگه دارم سردرد میگیرم و اصلا با کلاس بودن ارزش این رو نداره که سردرد بگیرم . بلند میشم و میرم به دکتر میگم من دارم میرم مسجد ! خوب قبلش اینجا خنده بازار بود که امروز هر کی کاری داره باید بره مسجد ! دکتر خنده اش میگیره خودمم خنده ام گرفته به خانومهای همکار تعارف میکنم که تور تفریحی مسجد دفتر در حال حرکته اگر کسی میخواد بیاد با هم بریم . همه میخندن ! ( بدبختی نیس ! حالا یکی دستشویی داره شده سوژه خنده !! البته خوب نه که خودش خیلی سنگین و رنگینه از اون لحاظ براش جای تعجب داره ! )

به هر حال کیف نمی برم و با همین چادر ملی از دفتر میزنم بیرون . تو مسیر  همینطوری که دارم تند تند قدم بر می دارم حس میکنم چادر داره خفه ام میکنه و کلافه شدم بس که پیچید به دست و پام و تو یه حرکت آنی چادر رو در میارم و چون هیچی ندارم توش بگذارم مچاله ( شما بخونید تا میکنم ) میکنم و تو دستم میگیرم ! من کار خودم رو کردم و اصولا وقتی کسی خودش کار داره به کار دیگران کاری نداره ولی گویا پشت سری ها کاری نداشتن و به کار من کار داشتن . رو پل هوایی بودم که یه اقا ! ( دقیقا یه چیزی بود شبیه یه اقا با کت و شلوار ! ) کنارم قرار گرفت و گفت می تونم یه لحظه وقتتون رو بگیرم !! برگشتم نیگاش کردم ! تو دلم گفتم یه لحظه ؟ یه لحظه ؟ تو بگو یه صدم ثانیه ! اگر می تونستم که تو همون دفتر می موندم و ننگ دستشویی رفتن تو این شرایط رو به جون نمی خریدم . بی توجه به اون اقا فقط سرعتم رو زیاد کردم و اون هم چون یک اقا بود دنبالم نیومد و سریش نشد . خودم مونده بودم چه چیزی براش جالب بوده که بیاد جلو که متوجه حرکت عصیان گرانه برداشتن چادر تو اجتماع شدم و خوب حتما براش جالب بوده و گفته دختری که انقدر خره ( ببخشید پرهیجانه  که چنین حرکت خارق العاده ای رو با این سرعت و شدت انجام میده حتما خیلی جالبه  !! چه میدونم !!  )

به هرحال وقتی به معبود رسیدم و دو دقیقه بعد برگشتم ! ( فک کن این همه برا دو دقیقه !!! تف به این روزگار تف  ) تو مسیر که دیگه فکرم باز شده بود و اروم بودم و قدم زنان بر میگشتم دفتر به این فکر می کردم که فکرش رو بکن اگر مثلا اون اقا دنبال من می امد تا دم دستشویی و صبر میکرد و این حرکت من رو ( دستشویی رفتن رو ) میگذاشت به حساب یه کار خارق العاده دیگه !!! از من و بعد عاشقم میشد و من هم خدا میزد تو سرم و عاشقش میشدم و اینها … چه خاطره ای میشد برا بچه هامون تعریف کنیم !! اره من یه روز مامانت رو تو مسیر دستشویی دیدم و دم دستشویی براش وایستادم و یحتمل هر وقت که با اقامون از دم دستشویی عمومی تو میدون هفت تیر رد میشدیم چشمامون پر اشک میشد که اره عزیزم یادت میاد اون روز پاییزی زیبا رو که تو دسشویی داشتی و   ….

تو این خونه هیچ چیزیش لوکس و شیک نیس . همه چی که دارم دست دومه . همه اش برا مامانه که از انباری در اورده  داده به من . تنها چیز خوبش یه تلوزیونه که اونم همیشه خاموشه . خوب وسائل رو دوست ندارم ولی دارم سعی میکنم احساس ارامش بکنم . تو ذهنم چیزهای زیادی دارم برا خریدن و می خوام حداقل این بار خودم به سلیقه خودم وسیله بخرم . ده سال پیش جهازم رو کامل گذاشتم دراختیار مامان . ازش توقعی نداشتم برا همین هیچ وقت نگفتم چی می خوام و چی نمیخوام . اونم برام کم نگذاشت . تو زندگی ام هم  هر چی که می خواستم اضافه یا کم کنم باید تحت نظارت مستقیم اون بنده خدا قرار می گرفت وبرا بعضی چیزها مثل مبل ها انقدر تو ذوقم خورد که دیگه دنبال خیلی چیزها نمی رفتم و دوست نداشتم وسائل رو …

الان که اختیار دست خودمه پول ندارم (((: یعنی پول دارم ولی تا تکلیف خیلی چیز ها معلوم نشه دوست ندارم خرید کنم برا خونه . برا همین یه لیست از یه سری وسائل دم دستی نوشتم و دادم به مامان که وقت ازاد داره برام بخره !! نتیجه این شد که دو تا قابلمه یه رنگ خریده یه ماهی تابه یه رنگ ! با اینکه مامان میدونه حاضرم من رو خفه کنن ولی وسائلم لنگه به لنگه نباشه . دعوای همیشگی من و مامان هم سر همینه ! من رو ست بودن همه چی حساسم و مامان نه ! مثلا میره فلان قد میده یه سرویس میخره … بعد به جای که بره اون رو کامل کنه میره یه سرویس دیگه می خره ( ایکون کوبیدن سر به دیوار اهسته و پیوسته )

ولی به هر حال دو تا چیز رو حتما باید بخرم . یکیش به میز تحریره .. که وقتی نیست درس خوندن برا من حکم شکنجه رو داره . نمی تونم رو زمین بشینم .. از میز کس دیگه هم دوست ندارم استفاده کنم . وقتی رو زمینم همه چی دورم پخش میشه … مومو هم میاد و بازیش میگیره … یا اگر دراز کشیده باشم میاد رو کمرم می خوابه … منم مجبورم به خاطر اون بی حرکت بمونم . یه میز تحریر دیدم تو موسسه که اگر بتونم برم مث اون پیدا کنم خیلی خوب میشه . میدونید از کدوم ها میگم ؟ از اینهای که میز تحریر معمولیه بعد یه کتاب خونه کوچیک بالاش داره . یه چیز دیگه هم خیلی واجبه … یه تلفن بی سیم . تلفن هم از مامان گرفتم که دو تا حسن داره … یکی اینکه شماره نمیندازه دوم اینکه سیار نیس و من اسیر میشم یکی زنگ میزنه ( ایکون پوووووووف ) … منم که همه دوستانم دختر و کم کم حرف زدنی ۴۰ دقیقه مشغولم برا همین باید یه فکری برا تلفن بکنم . الان هم رفتم یکمی گشتم دیدم ارزون ترین تلفن بی سیم ۵۵ تومنه . البته شماره میندازه . معمولی اش هم بود که ۳۵ اینها بود . جرات هم نمی کنم بسپرم دست یه بنده خدایی که باز یه چیز دیگه از اب در میاد . خودمم که اصولا عرضه چونه زدن ندارم و اصلا هم خوشم نمیاد !!

بازم ایکون پوووووووفففففففففففف !

پ.ن : خدا هیچ پهلونی رو خار نکنه !!!! منی که ابروهام روزی پاچه بز بود الان رفتم سه و خرده ای دادم رزماری خریدم !!! این ارایشگر اخری رسما بعد از برداشتن ابروهام سیفون رو کشید یعنی (((((:

پ.ن : من و دایی و زن دایی و برادری داشتیم حکم بازی میکردیم . من و زندایی جلو بودیم … برگشتم میگم بیا شرط ببندیم . اگه ما بردیم شما برا ما دو تا سرویس جواهر میخرید اگر شما بردید ما براتون دو جفت جوراب مردونه خیلی خوب (((((:

پ.ن : دوستان عزیز ! اولا از همتون ممنونم که من و استاد رو تا پای سفره عقد هم بردید و اسم بچه هامون رو هم انتخاب کردید . ولی من یه بار زن استاد جماعت بودم و با تمام احترامی که برا این قشر قائل هستم و با اینکه بازم میگم اون بنده خدا مهندس بود که استاد شد و باز هم میگم شوهر خاله خودم استاده و خاله و دایی هم دبیر اما من رسما گه می خورم یه بار دیگه زن یه استاد بشم !! من ترجیح میدم زن یه گی بشم اینبار :|   ( ایکون البته هنوز از این یکی طلاق نگرفتم و اینها )

نوشته‌های بعدی »

تماس با گیلاس خانومی

خوراک گیلاسی!

    فید

توصیه گیلاسی

يه گودر ديگه گيلي

تقویم

مهر ۱۳۸۸
ش ی د س چ پ ج
« شهریور   آبان »
 ۱۲۳
۴۵۶۷۸۹۱۰
۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷
۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴
۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹۳۰  

دیدگاه‌های تازه

آمار