می لینکونمت

۲۱ تیر ۱۳۸۸

میدونید چی من رو خوشحال میکنه ؟ نه میدونید ؟ خدایی میدونی ؟

اینکه بیام هی در مورد لینک ها حرف بزنم :| انقدر  انقدررررررر انقدررررررررررررر انقدررررررر خوشحال میشم وقتی میام و هی میگم . چشم رو چشمم همه کسانی که لینک کردن رو لینک میکنم  . اما روی این صفحه ۶۰ تا لینک میاد بالا و دوستانی که لینکشون نیست چون  آپ نکردن و اگر آپ کنن میان بالا ….. اگر در اون صورت هم باز لینکشون نبود به خودم بگن حتما لینکشون رو میگذارم  …. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره ! با هیچ کسی هم مشکل ندارم شکر خدا . همه دوست و عزیزم هستن  .

دوستان معدودی هستن که ازشون خواهش میکنم اول برن حساب باز کنن بعد بیان  دعا کنن تو قرعه کشی بانک برنده بشن  : | من میدونم انقدر علم پیشرفت کرده  که میشه  بدون وبلاگ هم کسی رو لینک کرد اما من سیستمم  قدیمیه از عهد شیپور شاه مونده ! چرا درک نمی کنید !!!!

به نظر شما الان برم وسط جلسه دکتر داد بزنم من وقت آرایشگاه دارم و باید برم بد میشه ؟  :|

چادر

۲۱ تیر ۱۳۸۸

ساعت از سه نصفه شب هم گذشته اما من هنوز نخوابیدم  البته انقدر در این سه روز خوابیدن و بیدار شدنم ناگهانی و کابوس وار بود که حق دارم الان مثل جغد اینجا نشسته باشم . ساعت ۸ شب از سر کار سیدم خونه و چون کسی نبود یه راست امدم تو تخت و خوابیدم ساعت ۱۱ مامان امد سراغم و با تعجب بیدارم کرد و پرسید گیلاس خوابیدی ؟ منم با چشمهای تا به تا شده گفتم نه بیدار بودم منتظر بودم تو بیای صدام کنی !!!!! بعدش هم مامان گفت شام خوردی که با خشم گفتن نه نخوردم و نمی خورم و دوباره گرفتم خوابیدم که ساعت ۱۲ از گشنگی بیدار شدم ! رفتم نون و پنیر و سبزی برداشتم امدم رو تخت نشسته بودم ساندویچم رو میخوردم که یه مرتبه دیدم یکی پشت سرم ایستاده ! یه متر از جام پریدم دیدم خانوم والده هستن که بدو بدو رفتن ظرف سالاد الویه رو از یخچال اوردن که گیلاس بیا الویه بخور نون و پنیر نخور !!! جاتون خالی اولین لقمه رو که گذاشتم تو دهنم بعد از چند بار جویدن یه مرتبه زیر دندونم یه چیزی شکست و با هم از هنر های دستی مامان رو با گوشت و پوست و استخون لمس کردم ! صد و دویست هزار باربه مامان گفتم انقدر به چشمت اعتماد نکن مادر من  ! یا بده من پاک کنم یا عینکت رو بزن ولی کو گوش شنوا !!! مامان جان فک کنم تخم مرغ های الویه رو با پوستش رنده کرده بودن !! بعد شما بیا من رو بکش ! پاره پوره کن ! با بولدزر از روم رد شو ولی تو غذا چیزی جز مواد قابل مشاهده غذا تو دهن من نیار !! تو این الویه های مامان من یا خرده استخون مرغ پیدا میشه یا کمی پوست تخم مرغ ! ( اسمایلی استفراغ :| )

نمی دونم قبلا گفته بودم یا نه . ولی من سرکارم باید چادر سرم کنم . خانوم مانتویی هم داریم ها ولی جناب دکتر از همون روز اول گفت شما چادر سرت کن . می خوایم تو جلسات باشی چادر سرت باشه بهتره گفتن وجناتی داری که اگر پوشیده باشه خودت راحتتری . منم که چادری نداشتم یه چادر ملی از یکی از بستگان گرفتم و این مدت با اون میرم سرکار … از اونجای که این چادر برا من خیلی سنگین شده در اولین و اخرین ثانیه ها درش میارم و سرم میکنم . اکثرا هم این اتفاق تو اسانسور می افته . چند روز پیش جلسه داشتیم فک کنید من با چادر مقبول و موجه نشسته بودم و دو ساعتی فک میزدیم . به محض پایان زمان جلسه اولین نفری که از در امد بیرون من بودم . توی اسانسور با ارامش چادرم رو در اوردم و تا کردم و گذاشتم تو کیفم و مقنعه ام رو درست کردم و لحظه ای که در اسانسور و باز کردم بیام بیرون سه تا از اقایونی که تو جلسه بودن با من رسیدن تو طبقه هم کف . قیافه من اینطوری :| قیافه اونها اینطوری :|

خیلی اوقات شده تو اسانسور چادرم رو انداختم سرم و پشت در دفتر تا بیان در رو باز کنن مرتبش کردم . امروز چادر رو انداختم سرم و از اسانسور امدم بیرون و داشتم دستم رو می کردم تو استین هاش و کلنجار میرم که دیدم رئیسم جلوی روم ایستاده ! چند ساعت بعدم بهم گفت من متوجه شدم شما تو اسانسور چادر سرت می کنی . فقط می خواستم بگم به شما خیلی چادر میاد و حیفه ! منم با این قیافه به سقف نیگا می کردم :|

قرار بر این بود که من تو دفتر مسئله مطلقه بودن رو اصلا مطرح نکنم . رئیسم اینجوری خواست . منم که میدونید چقدر خوب این چیزها تو سرم می مونه ! امروز برگشتم به یکی از همکارها میگم ببینم میتونم کاری بکنم خانومتون با من بیاد جلسه طلاقش رو برگذار کنه ! چند تا تیکه دیگه هم امدم . بعد تو یه فرصتی که تنها رو یه صندلی نشسته بودم و تو فکر بودم یه مرتبه رئیسم مسیرش رو کج کرد و امد خیلی جدی دم گوشم گفت مگه نگفتم از طلاق حرفی نزن ! تو مدیریت اینجا دستته نباید همه از جیک و بوکت خبر داشته باشن !! ( ایکون یک گیلاس که مرض داره نمی تونه خفه خون بگیره )

امروز یه راننده ای از یه جای من رو تا یه جای برده مسیر یه ربع هم طول نکشیده برگشته میگه نه تومن میشه  !! من رو میگی !!! یهو وقتی به خودمون امدیم که دیدم اقاهه داره عربده میکشه مرد بودی با مشت میزدم تو دهنت . منم داد میزدم نه مردی بیا بزن . بیا بزن تا ببینی چیکارت می کنم . ۵ تومن هم بیشتر ندادم یعنی از حرصم پرت کردم تو صورتش  . ولی از فردا با خودم لانچیکو می برم بیرون ! گفته باشم !

پ.ن : این پست رو کلا هویجوری نوشتم . راستش پست قبل رو نوشتم یه دوری رفتم یه سری از وبلاگ ها رو خوندم . برگشتم گفتم همون سبک و سیاق خودم رو بنویسم بهتره . جو خفن سنگین بود برادر !

عرش و فرش

۲۱ تیر ۱۳۸۸

امروز برای شخص محترمی گفتم که سه روز است که  سردرد دارم و علت شروع این سردرد را هم میدانم . موقع گفتن علت سردردم بغض بدی در گلویم گیر کرده بود . یعنی هر آن امکان داشت که بزنم زیر گریه و دوباره یکی از آن گریه های بدون پایانم شروع شود از آنهای که وسط هایش چای هم میخورم و پیاده روی هم میروم و می خوابم و همچنان گریه می کنم . خوشحال شدم از اینکه لازم نبود برایش همه چیز را بگویم تا خیلی راحت بگوید یک بار من را هم غرور گرفت و خدا بد جور گوشمالیم داد .

لازم نیست به سن و سال من بود تا فهمید که دوباره خدا دارد از من ازمون می گیرد و نمی دانم که ایا اصلا نمره قبولی در کار هست یا نه . اما میدانم که خدا گاهی از طریق بعضی بنده هایش به تو میرساند . در مورد خودم مطمئن نیستم اما میدانم بارها و بارها مادرم از این ازمون های خدا با نمره عالی قبول شده است و من فرزند همیشه متحیر مانده ام از اینکه یک مادر تا چه حد می تواند مادری کند . فقط از خدا می خواهم که به من توان و شعور و سعادت جبران بدهد . که میدانم مادرم هیچ توقعی از من ندارد ولی کاش روزی را ببینم که من به تنهای بتوانم دل این زن را شاد کنم .

داشتم میگفتم که اگر به بعضی روزهای زندگی من بشود عرش گفت الان روی فرش قرار دارم . اما آگاه هستم و میدانم که میگذرد . نمی دانم کجا چه کاری کرده ام که الان این جایگاه را دارم ولی میگذرد و روزهای میرسد که باز روی عرش باشم . در این روزها خدا را بارها و بارها لمس کرده ام . منی که میگویند انقدر خدا را صدا کرده بودم و جواب نگرفته بودم که از او روی برگردانده بودم .

چون خیلی با این مدل گیلاس آشنا نیستید بیشتر از این نمیگویم . اما همین چند روز هم به من درس بزرگی داد . درس اینکه شاید بشود درد را نوشت اما بعضی چیزها را نمی شود نوشت . اینکه اگر الان اینجا افتاده ام از جای پرت شده ام و اگر به جای برسم از جای خودم را بالا کشیده ام  .

باقی اش بماند … ادامه اش را در ذهن خودتان بخوانید ….

پ.ن : این روزها خیلی درد داشتم اما خیلی ارام هستم . آرامشی که فقط یکی مثل من قدرش را میداند و حتی اگر گذرا باشد باز خدا را شکر می کند .

پ.ن : میدانم کمی پراکنده گفتم . ببخشید و بگذارید به حساب اینکه میز بزرگی جلویم بود و انواع و اقسام غذا ها و دسر ها و پیش غذا ها و من فقط فرصت داشنم که به بعضی ها ناخنکی بزنم و رد شوم .

پ.ن : میدانید که اهل تملق گویی نیستم . اما خدا را بارها شکر کرده ام از بابت داشتن شما دوستانم که با ده ها مشغله باز دل به دل من میدهید و برایم دارو می نویسید و حال میپرسید و …. .

تماس با گیلاس خانومی

خوراک گیلاسی!

    فید

توصیه گیلاسی

يه گودر ديگه گيلي

تقویم

تیر ۱۳۸۸
ش ی د س چ پ ج
« خرداد   مرداد »
 ۱۲۳۴۵
۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲
۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹
۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶
۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱  

دیدگاه‌های تازه

آمار