خیر ببینی !

۶ تیر ۱۳۸۸

امروز صب رفته بودم بیرون … امدم از یه خیابون رد بشم که فقط خط کشی داشت … تا دو قدم برداشتم یه مرتبه یکی دست راستم رو سفت گرفت . یه متر از جام پریدم و به حالت گارد برگشتم سمت کسی که دستم رو گرفته یه مرتبه دیدم یه پیرزن نا بیناس . بهم گفت خدا خیرت بده پسرم داری میری اونور منم از خیابون رد کن . گفتم من دخترم . گفت اخی متوجه نشدم . ( نه که ادکلنم مردونه بود کفش تق تقی مردونه پام بود از اون لحاظ !!!! ) بعد خودش گفت اخه اکثرا پسرا من رو رد می کنن . چند تا ماشین وقتی متوجه شدن خانوم همراهم نا بیناس ایستادن تا ما رد بشیم از خیابون که گذشتیم گفت خیر ببینی پسرم و رفت !!

امدم پایین تر نزدیک خونه یه سر بالایی هست که تو حالت عادی خودت می بری تا برسی به پل . من معمولا اخراش دیگه رو زمین سینه خیز میرم . حالا دارم همینجوری نفس نفس میزنم یه خانوم پیری با کلی خرید از تره بار داشت همون سر بالایی رو می امد بالا . یه نیگا به من کرد دید رشید تر و قوی تر از من پیدا نمیشه . با یه حالت امرانه ای گفت دختر جان بیا کمک کن . ( فک کنم من رو با ندیمشون اشتباه گرفته بود ) . خدا به روز بد گرفتارتون نکنه . انقدر بارش سبک بود انقدررررررر سبک بود که حد نداره :| حال من دارم با چنگ و دندون و ترمز و جک این چرخ رو می کشم بالا برگشته میگه میدونی دختر جون . جوون های امروزی وقیح شدن . احترام به بزرگتر حالیشون نمیشه . من :|

خدا رو صد هزار مرتبه شکر دیگه به پل عابر نرسیده رسید به خونش . یکی دو بار تعارف کرد برم تو ! سریع یه تشکر کردم و در رفتم ،راستش نترسیدم من رو اغفال کنه . بیشتر ترسیدم گردگیری و جارو و تی کشیدن خونش رو بندازه گردن من !!!!

امدم خونه تا در رو باز کردم دیدم یه خانوم مسن دیگه نشسته رو راه پله . تا چشمش به من افتاد از جاش بلند شد گفت خیر ببینی دخترم . یه دقیقه با من میای تا طبقه چهارم بریم . من می ترسم تنهایی سوار اسانسور بشم ! یه ساعت کمک کردم مادر بره تو اسانسور بعد رفتم واکرش رو اوردم و رفتیم طبقه چهارم و مادر رو تو طبقه چهار خالی کردم .

حالا جالب اینجاس با این همه خیر ببینی و عاقبت بخیر بشی و دعای ونیکادی که گردنمه،  داشتم  از پله بر میگشتم پایین  چنان از پله افتادم که  نفسم بند امد . الان یک هاله سر زانوم سیاه شده ( مامان میگه گیلاس انگار یکی زانوت رو گاز گرفته و بعد می خنده  ! چپ چپ بهش نیگا کردم میگم حالا جا قحط بود بیان سر زانوم رو گاز بگیرن !!! )  همون موقع که از پله افتادم  از شدت درد چشام پر اشک شده بود همینجوری نشسته بودم تو راه پله و داشتم لبم رو  گاز می گرفتم یه مرتبه پسر همسایه جلوم سبز شد !!! نمی دونم چه حکمتیه هر وقت این بنده خدا من رو دیده در حالت بسیار با پرستیژی و عادی بودم . بار اول همون چند ماه پیش با شلوار شیش جیب و کفش پاشنه دار امده بودم بیرون نشسته بودم رو پله و گریه می کردم، ساعت ۱۰ شب بود ! یه بار با شلوار خونه و تاپ در حالی که چادر نماز مامان سرم بود امده بودم پایین دنبال جوجه ام میدویدم که از بالکن پریده بود پایین . یه بارم چند روز پیش من رودر حالی که تیپ مشکی زده بودم و با عینک دودی دو زانو نشسته بودم تو باغچه و با قاشق خاک میریختم تو یه نایلون دید !!!! ( برا جوجه های فضای طبیعی درست کردم ) حالا این سری اخر در حالی دید که چهارزانو نشستم تو راه پله و ناله می کردم :| . فک کنم امروز فردا از اینجا نقل مکان کنن ، با خودش میگه این دختره عادی نیس پس فردا با آرپیجی میاد نصفمون میکنه !

میگم خدا رحم کرد یکی از این خانومهای که کمکشون کردم نفرینم نکرد ! این همه خیر و دعا پشت سرم بود اخر شصتم رفت تو چشمم !!!! فک کن نفرین میکردن پودر شده بودم !!! ونیکادم هم که خرابه شکر خدا :|

پ.ن : مدیونی اگه غلط دیکته ای دیدی نگیریش :|

تماس با گیلاس خانومی

خوراک گیلاسی!

    فید

توصیه گیلاسی

يه گودر ديگه گيلي

تقویم

تیر ۱۳۸۸
ش ی د س چ پ ج
« خرداد   مرداد »
 ۱۲۳۴۵
۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲
۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹
۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶
۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱  

دیدگاه‌های تازه

آمار