مایکل جکسون

۵ تیر ۱۳۸۸

باورش برایم کمی سخت بود و شوکه شدم . چون انگاری که اینها هیچ وقت قصد مردن نداشته باشند . صورتشان سنشان را نشان نمی دهد . در ۵۰ سالگی شبیه دختر یا پسر ۲۵ ساله ما هستند . مثلا من خودم را هم جر بدهم باز نمی توانم قبول کنم که مدونا هم سن مادر بزرگ من است . مادر بزرگ من با آن همه بیماری و بدن ورم کرده که نمی تواند چند قدم بردارد کجا و این مدونای که ۱۸۰ درجه میزند و با بریسنی یا تیمبرلیک میرقصد و از سقف اویزان می شود و از در بالا می رود کجا !!

images

می فهمید که ؟ خلاصه که وقتی خواندم مایکل جکسون در سن ۵۰ سالگی به خاطر حمله قلبی مرده است ! یک جوری ام شد !! نمی توانم بیانش کنم . صدای او کنار صدای مدونا جزو اولین اهنگ های بود که من در بچگی گوش میدادم .

اگر بگوید چرا گیلاس از مرگ امین پور چیزی ننوشت یا در مورد خسرو شکیبایی سکوت کرد و مرگ ندا و امثال نداها را ندیده گرفت و حالا از این خواننده سیاه پوست می نویسد که دیگر داشت خدا بیامرز خودش را شبیه ای تی در می اورد ! بهتان حق میدهم . اما باور کنید گاهی اوقات پذیرفتن مرگ یک عزیز خیلی سخت است و من دوست ندارم باور کنم . من یک بار به شما گفته بودم که گاهن کوتاه ترین راه را انتخاب می کنم . باور اینکه فکر کنم ندا و بقیه نمرده اند برایم اسان تر است تا اینکه ۵ مرحله مرگشان را طی کنم و بپذیرم .  آن هم کی ؟ منی که تا همین چند سال پیش هنوز منتظر بودم پدرم برگردد خانه . منی که به چشم خودم دیده بودم زیر خاک رفتنش رو .

هی روزگار هی . ببین از مرگ مایکل جکسون رسیدیم به مرگ پدر من . مغز و روح من مثل کبوتر جلد هی زرت بر میگردد سر بام خودش .

یک سوال پزشکی دارم :

آیا این قطره کلوتریمازول و قطره بتامتازون که هر دو یک درصد هستند و دکتر برایم تجویز کرده جز به گه کشیدن موهای من خاصیت دیگری هم دارند ؟

———————-

بر اساس اخرین بررسی ها مادر بزرگ من ۱۲ سال از مدونا بزرگتره حالا خیالتون راحت شد ؟ (((((:

دیشب شب جمعه اول رجب بود و یک نمازی داشت که رسما دهنم سرویس شد تا خواندمش ! مخصوصا اینکه نوک زبانم هم یک جوش زده که دقیقا موقع خواندن بعضی ایات زبانم هی می خورد به دندان و کام و لبم و جگرم اتش می گرفت از درد همین یک پیس مثقال جوش . حدود ۷۲ بار فقط قل هو الله داشت . و چند تا ذکر که هفتاد بار باید تکرار می کردم . خدا رو شکر قبل از اینکه جانم در برود نماز تمام شد . قسمتی که باید حاجتم را می گفتم سر به سجده گذاشتم و از خدا یک چیز خواستم . خدا شاهده ! به ارواح خاک پدرم یک ساعت نشد جواب گرفتم . اصلا فکم امد پایین رسما . از دیشب حس سبکی خاصی دارم . انگار از یک سری قید و بند رها شده باشم .

میدانید که انقدر خوانده ام و خوانده بودم که ادم مریض را از آدم سالم بتوانم تشخیص بدهم . سوای اینکه حافظه خوبی هم دارم و خیلی چیزها در ذهنم ماندگار است .

پ.ن : من نماز یومیه نمی خوانم ولی هر وقت به خدا رو اوردم جوابم را داده . بعد من انقدر بی شعور که دوباره نماز یومیه نمی خوانم !!!!

پ.ن : خدا را شکر که من فقط افسردگی دارم یعنی از چیزی لذت نمی برم و غمگینم و بی انگیزه .

پ.ن : همین که یک چنین چیزهای پیش می اید همه فک و فامیل و دوست و اشنا زنگ میزنند که گیلاس برو انجام بده حاجت میده .

پ.ن : می گویند ادمهای مومن شادتر هستند . میدانستید ؟

پ.ن : فاصله عشق تا نفرت انقدر است فقط . انقدر ((((:

تماس با گیلاس خانومی

خوراک گیلاسی!

    فید

توصیه گیلاسی

يه گودر ديگه گيلي

تقویم

تیر ۱۳۸۸
ش ی د س چ پ ج
« خرداد   مرداد »
 ۱۲۳۴۵
۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲
۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹
۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶
۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱  

دیدگاه‌های تازه

آمار