طعم انگور
۲۰ بهمن ۱۳۸۸
دراز کشیده ام روی تخت . بالش لایکو نرم زیر سرم و کله و گردنم فرو رفته است داخل بالشت و خوشم می اید از نرمی و خنکی بالش . کتاب را عمودی گذاشته ام رو ی قفسه سینه ام . هر از گاهی خمیازه کش داری می کشم پشت بندش اشک چشمانم را با پشت دست پاک میکنم و بینی ام رو بالا میکشم که احیانا اگر ابی هم توانست در این حالت شیب دار کله ام بیرون بزند من در نطفه خفه اش کرده باشم . اصولا خمیازه کشیدن در من فقط یک عمل فطری و الکی است و هیچ ربطی به خواب ندارد و بیشتر مربوط میشود به بیحوصلگی و بی حالی و خسته شدن بنده از انجام یک کاری ! به محض اینکه که خمیازه هم میکشم اب از سرو کله ام میزند بیرون ! چند سطر بالاتر ذکر خیرش بود . به هر حال در حالی که از ذوق مرور کردن درسها دارم پرپر میزنم ، مومو با یک دانه شکلات eleman طعم انگور در دهانش می اید روی تخت . شکلات را ول میکند روی من و شکلات هم قل می خورد و میرود زیر بغلم . مومو هم بی مقدمه میپرد روی سینه ام و با چنگالهایش می خواهد شکلاتش را از اعماق زیر بغل بنده در بیاورد . گیلاسی که من باشم دیگر با این چیزها عادت کرده ام و بی تفاوت به دخترکم در حال مطالعه هستم و خیمازه و اشک چشم و اب دماغ و …
یک خط را می خوانم و رو به مومو میگویم ببینم تو اصلا بالبی را میشناسی ؟ نه!!!!!! ویگوتسکی رو چی ؟ اونم نه!!!!!!! نگو که پیاژه رو هم نمیشناسی ؟ نه !!!!!!!! ………………….
در ادامه ان نقطه چین ها هیچ اتفاق جالبی نیوفتاد . فقط من هی دانه دانه اسم بردم و مومو هم هیچ کدام رو نمیشناخت . باورتان می شود !!! در تمام مدت سوال کردن من هم مومو به دنبال شکلاتش در زیر کمر و گردن و بالشت بود و گاها یک پایش را میگذاشت روی شقیقه ام و ان یکی پایش هم میگذاشت روی گردنم و وقتی که داشت شکلات را با دستانش بیرون میکشید گلاب به رویتان باسنش هم میگذاشت روی چشمم !!!!
پ.ن : کنکور بنده احتمالا بعد از ظهر ۵ شنبه ۲۹ بهمن هست و نه عقب افتاده نه جلو ! از اول تو دفترچه همین رو نوشته بود !

