به خوشی شما خوشیم
۱۶ بهمن ۱۳۸۸
تازه که ازدواج کرده بودم ، هر وقت میرفتم بیرون و بهم خوش میگذشت ، هر وقت که یکی رو داشتم که باهاش درد دل کنم ته دلم میسوخت که مامان چه گناهی کرده این همه سال تنها داره زندگی میکنه ؟ به چه گناهی ؟ برا همین خیلی اوقات که فکر میکردم خوشم یه گوشه فکرم مامانم بود . مامان که ازدواج کرد اونم بعد ۱۹ سال یه باری از رو دوش من برداشته شد انگاری . زمان گذاشت و بازی روزگار کاری کرد که حالا جای من و مامان عوض شده . خدا نکنه بخواد جای بره و من نتونم باهاش برم . ده بار زنگ میزنه و اس ام اس میده و صداش هم یه غمی داره که بیا و ببین . انگار بردنش زجرش بدن !
کلا قومی قبیله ای اینطوری هستیم . خدا نکنه یکی از فامیل یه چیزیش بشه . به روی طرف هم نیاریم خودمون هی بهش فکر میکنیم و غصه می خوریم !!!
مشتي از زندگي | ۸:۵۲ ب.ظ
