مریم !
۱۲ شهریور ۱۳۸۹
نه خدایی ؟!! دیدی یکی اول استادیوم بلند میشه باقی وظیفشونه بلند شن و ادامه اش موج مکزیکی بیان ؟
شده قضیه این مخاطب قرار دادن مریم تو اهنگ های ایرانی و ایضا خارجی !! میدونستم شما نمیدونی ولی تو خارج !! ماریا همون مریمه ! ( بالاخره این لیسانس زبان باید یه جای به دردم میخورد دیگه
)
خدایی ! یه جورایی برام سوال پیش امده که ایا همه موضوع های عشق و عاشقی و فراق و جدایی ها حول و حوش مریم هاس ؟ بقیه هویجن ؟ نه خدایی تو سر هر کی زدی نه تنها رفته خواننده شده ! بلکه ام یه اهنگ برا مریم خونده !
یا مریم تو با من قهر کردی ! یا مریم گل ناز منه ! یا همه زندگی ام مریم ! یا ای اسمون ای مریمم با من می مونی مریمم و مریم تو تکی ! مال ونکی ! …. مریم بیا بریم پشت کوه ! مریم دوستت دارم ! تو عشقمی مریم ! مریم الهی خبر مرگت رو برام بیارن ! مریم …
قطعا شما هم مث من تا حالا یه میلیون تا اهنگ که توش با مریم ها صحبت کردن رو شنیدید !( حالا یا دارن قربون و صدقه اشون میرن یا بهشون فحش میدن ! ) و مث من الان حافظه یاری نمیکنه بهش اشاره کنید !!
باور بفرمایید همین سوسن خانم خودمون هم اولش مریم خانوم بود ! خواستن دس توش زیاد نشه گفتن سوسن بگذاریم ! ولی تو خونه همون مریم صداش میکنن !
میدونم دیگه ! الان فک میکنید من حسودی میکنم ! اخه برا خدیجه و فاطی و پری و عسل و گلنار و البته مریم ! … خوندن ولی برا من نخوندن ! تازه من دو تا هم اسم دارم !!!
یعنی هر چی هم یکی بیاد خودش رو برا اسمت جرواجر کنه … ارزش مکان بودن اسمت رو نداره !! حالا بیا اسم من رو پیدا کن (((:
پ.ن: من عزیزترین دوستان و بستگانم اسمشون مریمه … این متن صرفا جهت شوخی بود و به دل نگیرن مریم ها !
میدونی قمر خانم ؟
۹ شهریور ۱۳۸۹
میدونی قمر خانم ، می خواستمش ؛ یعنی می خواهمش . خودم میدونم اگه بخوام اگه باز زجه بزنم اگه باز قسمش بدم بهم میدتش . مگه نداده ؟ بخت اولم رو هم اینطوری گرفتم . خیر سرم عاشقش بودم . به اسمش می لرزیدم . به نگاهش واله و شیدا می شدم . بهم دادش . شاید همون موقع که سرم رو گذاشته بودم رو مهر و زار میزدم . قسمش میدادم به اونهای که نباید … بهم دادش ولی ناراضی . بعدش معلوم شد ناراضیه . وقتی مرد رویاهام رو برگردوند . وقتی دنبال زنهای دیگه موس موس میکرد. وقتی فکر میکرد که قهرمان داستان یتیمی منه . وقتی با خودش فکر میکرد که دلسوزه … برا زن بازیهاش صدام در نیومد . برا بوی تریاکش و بد مستی هاش صدام در نیومد … برا بچه دار نشدنمون دیگه تاب نیاوردم . ولش کردم … طلاق گرفتم و گفتم خوبه ؟ راضی نبودی ؟ دلت نیومد بهم نه بگی و اره که گفتی بعدش پشیمون شدی و اینطوری از دماغم در اوردی ؟
میدونی قمر خانم ؟ خیلی وقته یکی دیگه امده . بازم میخوامش . بازم واله و شیداشم . اما می ترسم . اما صدام در نمیاد . تحمل یک بخت بد دیگه ندارم . تحمل نگاه هیز و دست هرز دیگه ای ندارم . تحمل زنهای دیگه رو ندارم . می ترسم که باز برا چیزی که قسمتم نیس قسمش بدم … اون خودش از دلم خبر داره . خودش می بینه . اگه بخواد درستش میکنه . نمیگذارمش تو فشار . ناله نمیکنم . زوری نمیگیرمش … گرچه میدونم میده . گرچه بهم نشون داده که اگر به پاش بیفتم بهم میده … ولی نمیخوام ناراضی بده . می خوام رضا باشه . خودش می بینه دردم رو … خودش می بینه حالم رو …
بختم قسمته ! یادته امدی و لقمه اماده نون و کتلت من رو برداشتی و تا خواستی بخوری پات گیر کرد به فرش و سکندری خوردی و کتلت لای نون افتاد رو زمین ؟ گفتی قسمتم نبود و من گفتم قسمت کسه دیگه از گلوی دیگری پایین نمیره ! گفتی راضی نبودی و من خندیدم بهت و در دل لرزیدم از کتلت وارفته ای که پخش زمین بود ، شکل بخت اولم بود .. قسمتم نبود ، راضی نبود … اره قمر خانم جون !
فقط میدونی قمر خانم جون ؟ دله دیگه لامصب . منتظره ، می لرزه . عاشقه … با هر نشونه ای می تپه لامصب و یه طوری هم می تپه که انگار اصلا هست که به هوای اون بتپه . انگاری که مال تو نباشه قمر خانم انگاری که اگر اون نباشه نتپه قمر خانم … دله دیگه … ولی قمر خانم دل چه می فهمه قسمت چیه ؟ عاشقی چه می فهمه حکمت چیه ! عاشق بودی قمر خانم ؟ عاشق بودی قمر خانم ؟
بخشی از متنی که شاید روزی کتابی شد / گیلاسی /فصل از رنجی که میبریم
العف
۸ شهریور ۱۳۸۹
بعد دعای جوشن کبیر بود و قران سر گرفتن و یه ساعت عر و بوق و التماس و درخواست از خدا بود که دلم خواست موسیقی گوش بدم . حالا کی ؟ دم اذون ! خوب چیه ؟ ادمیزاده دیگه ! دلش می خواد ! اصلا من یه جوری مریضم ! از هر چی منع بشم بیشتر نسبت بهش کشش پیدا میکنم …. یادش بخیر یه زمانی که یه نیمچه مردی بالای سرمون بود تو این شبهای شهادت و قدر و اینها بود که من تمایلاتم دچار هیجان و غلیان میشد و دلم یه سری مسائل می خواس !! گفتم که ادمیزده ! جائز الخطاس ! البته اگه بهش بشه گف خطا !
خلاصه که ویر موسیقی گوش کردن افتاد به جونم و مث هوا بهش نیاز پیدا کردم … خوب فک کن تازه ۱۹ ام رمضان رو رد کرده باشی و رفته باشی تو ۲۰ امش و بعد دوس داشته باشی موسیقی شیش و هش یا همون دامبولی فلان جام گوش بدی !! نه خدایی فک کردی من خیلی سلیقه ی اهنگی فرهیخته ای دارم ؟ نه عزیز جون ما با این تتلو و حسین تهی و رضایا اینها کف مرگ میشیم و میریم تو عرفان !!
خلاصه به خودم قول دادم که فقط گوش میدم و هیچ حرکت موزون و ناموزنی انجام نمیدم ! بعدشم اصلا وقتی سه ساعت یه بند تو مود غم باشی اصلا بدنت شادی می خواد ! خلاصه که ما تا این ام پی تری پلیر رو گذاشتیم تو گوشمون رفت رو اهنگ ای ول به ول ول تو ای جان بخورم بخورم جیگر تو … همون اهنگ همسر تتلو و رضایا اینها !! دیدی ؟ رو اهنگ ترکی شاد فارسی خوندن و خوب ! واقعا از من چه توقعی داشتین ؟ نه واقعا تو چشای من نیگا کنید بگید از من چه توقعی داشتید ؟
حالا شما برا اینکه تصویرت کامل بشه فک کن که روز ۲۰ ام رمضانه و یک ساعت بعد از قران سر گرفتن گیلاسی و اونم داره با یه اهنگ شاد میرقصه ! حالا نه خیلی همچینی این بره شرق اون بره غرب ها ! در حدی که انرژی مضاعف از جو اهنگ خارج بشه !!!
من مطمئنم خدا همه بندگانش رو ول کرده بود داشت با تعجب من رو نیگا می کرد !! فک کن داشت با تعجب می گفت یعنی این بود که داشت العفو العفو می کرد ؟
این العفو العفو رو گفتم … یاد یه چیزی افتادم … یه بار خیلی سالها پیش شاید وقتی ده دوازده ساله بودم . رفته بودم حسینه و به این جای عفو خواست که رسید خانمی بغل دستم بود که تند تند و بلند بلند از ته دل داد میزد علف علف !! بعد من تو اوج نوجوانی و بیشعوری به زیبا خواهر ناتنی گفتم برو یکمی علف بیار بدیم این ساکت بشه از دست خدا بر نیاد از دس ما بر میاد ! …. یه بارم یه مجلسی بود که خانومها دور هم میشستن و هر هزار تا یا رزاقی که می گفتن به دونه گندم فوت می کردن و اون گندم ها رو برای روزی داشتن تو کیفشون نگه میداشتن …. یه خانومی بود تو اون جمع بنده خدا تا قبل اینکه متوجه بشیم و بهش درستش رو بگیم تند تند می گفت یا رقاص یا رقاص و فوت میکرد به گندم یه ده تا گندمی هم یا رقاص گویان گذاشته بود کنار (((((:
داستانک
۷ شهریور ۱۳۸۹
یک مرتبه یادم افتاد ، انگار که باید یادم افتاده بشه . تا ساعت ۵ دراز بودم توی تخت . بیدار میشدم اما باز چشمام رو می بستم . برای چی بلند میشدم ؟ خونه رو تمیز کنم ؟ افطار درست کنم ؟ کلاس برم ؟ برم دوش بگیرم ؟ تلوزیون نگاه بکنم ؟ هیچ چیزی نمی تونست انگیزه بلند شدن من بشه … میگم که نمیدونم چه مرگمه . غمگینم …
ساعت ۵ زنگ زدم به برادری و گفتم امروز تولدشه … شروع کرد به غر زدن که چرا الان میگی ؟ من یه عالمه کار داشتم . چرا زودتر نگفتی ؟ گفتم حالم خوش نیس ! و قطع کردم . بالاخره بلند شدم . بدنم کرخت و بی حس بود . ابی به صورتم زدم و لباس بیرون پوشیدم … بین راه باز برادری زنگ زد که نمیشه برنامه ات رو بگذاری برا فردا ؟ گفتم نه ! ( هیچ دوست ندارم مراسم روز تولد رو جابه جا کنم … ادم ها یک روز در سال به دنیا میان نه دو روز نه سه روز فقط یک روز و اگر انقدر بی عرضه باشی که نتونی همون یک روز رو براش کاری بکنی پس بهتره بری بمیری ) باز برادری داشت غر میزد که من یه عالمه برنامه داشتم که بهش گفتم عزیز من اون مادر تو هم هست و فقط مادر من نیس و وظیفه من نیس تاریخ تولد مادرت رو به یادت بیارم !
بعد رفتم میلاد نور … گشتم و گشتم تا مغازه مورد نظرم رو پیدا کردم . میدونم مادرم چی دوست داره بپوشه … براش دو دست لباس خریدم … از اینهای که راحته و بلنده و لختی و … کلا این رو اینجا میگم .. از اینکه همیشه مدل لباس هاش یه جوره ازش خوشم میاد . خوشم میاد که تو لباس پوشیدن یه مادر واقعیه .. از این مادرهای تپلی که پیراهن های بلند و یقه باز و حلقهای می پوشن …بعد از خرید لباس رفتم و براش کیک تولد خریدم … یک ساعت جلو ویترین یخچال ایستاده بودم و کیک ها رو نگاه می کردم . تا یکیش توجهم رو جلب کرد .
بعد از خرید کیک به سختی رفتم خونه . کیک بزرگ بود و من هم دستم پر . زنگ رو که زدم خودش در رو باز کرد و گفت این چیه ؟ جوجه خریدی ؟ گفتم نه ! کیک تولده توئه ! گفت مگه یادت بود ؟ گفتم مگه من چند تا مادر دارم که روز تولدش رو از یاد ببرم ؟ بغلم کرد و گریه کرد و همونطوری هم قربان صدقه ام میرفت ! گفت فکر کردم یادت رفته . برادری از سر میز بهم فحش میداد . افطار که کردم بهش گفتم لباسها رو بپوشه … وقتی داشت می پوشید یکیش چسب تنش بود . گفتم میخوای ببرم عوض کنم بزرگترش رو بگیرم . داشت فکر می کرد و حالت اره گفتن داشت که گفتم یعنی واقعا خجالت نمیکشی ؟ نمیخوای یک گرم هم کم بکنی ؟ خدای نکرده یکمی لاغر بشی ؟ بعد داشت می گفت رژیم دارم و اینها که گفتم ببین امد و شیش ماه دیگه دوباره ازدواج کردم … خدایی روز عروسیم این هیکل رو داشته باشی دعوتت نمیکنم ها ، از الان بهت هشدار دادم که اونم اصلا رفت تو یه وادی دیگه و از این چیزهای که مادر ها همیشه برای دختر هاشون می خوان و …
چهل و هشتش تموم شد یا چهل و هفت ؟
میدونید ؟ اگر شما نمیدونستی که نویسنده این متن منم و قسمتی از زندگی امه می تونستی این رو به عنوان یه داستان کوتاه بخونی ! اخرش هم یه نتیجه می گرفتم که هیچ چیزی جز روز تولد مادر نمیتونه ادم رو به حرکت بیاره … اونم یکی مث منی که واقعا تصمیم داشتم یه هفته ای رو تو اون تخت بمونم . یا اینکه راحت میشد امروز رو به عنوان روز خودکشی انتخاب کردو بعد یادت بیاد که تولد مادرته و بری براش کادو بخری و بعدش بخوای بمیری و با یکی اشنا بشی و بعد زندگیت عوض بشه و … داستان همینه دیگه !! فک کردی خیلی چیز خاصیه !!
بگذار هر از گاهی هم یک روز ، روز غم باشه .
خیلی غم داره دلم ، خیلی
نوشتههای بعدی »